تبليغاتX
زهیر
دو روز پیش تولدم بود

امروز روز دختر بود

چه کسی یادشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگفت

اون که منتظر تبریکش بودم نگفت

 



سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 |

محبت

 
 
امشب  میخام از محبت بنویسم

 

میخام بگم جمله ای که از بچگی توی گوشم زمزمه شده دروغه

 

از بچگی توی گوشم زمزمه شده از محبت خارها گل میشود

 

جمله ای که دروغ بودن وواهی بودنشا این روزا دارم به خوبی احساس میکنم و میبینم

 

تنها چیزی که این روزها خریدار نداره محبته

 

با محبت کردن خودتا تحقیر میکنی

 

امروزه هرچقدر ظالم تر و نا مهربونتر باشی موفق تر هستی

 

من این را بعد از 23 سال عمر متوجه شدم

 

محبت کلمه ای که ازش متنفرم کاش میتونستم قلبی داشته باشم که عاری از محبت کردن باشه کاش

میتونستم دلی داشته باشم سردتر از یخ

 

                               دلی از سنگ وقلبی از جنس یخ

 

این روزها کسی که خود اعتراف به دیدن محبت از طرف من کرده با بی شرمی تمام جواب همه محبتهام

را با خورد کردنم داد اگه پسر بود دلم نمی سوخت میگفتم پسر ها جنسشون اینطوره ولی متاسفانه از

جنس خودم بود ولی من کجا  اون کجااااااااااااااااااااااا

نمیدونم تا حالا کلمه هم اتاقی چقدر توجه تان را به خودتون جلب کرده ولی هم اتاقی یعنی هم غم

وهم شادی هم اتاقی یعنی غم وشادی خنده وگریه باهم یعنی اعضای یه خانواده که از چندین پدر

مادرن که حالا دورهم جمع شدن یعنی مثل دوتا خواهر و....................................

ولی حیف این روزها شاهد شکستن ارزش این کلمه هستم .

وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم دق میکنم چرا اینهمه آدمها بی احساس هستند

چرا اینهمه غرور

کاش منم غرور داشتم

میگن غرور آدم را به زمین میزنه ولی به نظر من غرور باعث ترقی آدمها میشه

دلم میخاست میتونستم منم مثل اونهایی باشم که مغرورن  مثل کسایی که به جای قلب توی

سینشون یه تکه یخ هست که می تپه   اونهایی که دلشون یه تیکه سنگه

کاش منم اینجوری بودم

خیلی دلم گرفته

تصمیم دارم به کسی محبت نکنم

از بی محبتی آدمها خستم

از محبت کردن به دیگران می هراسم

خدایا کمکم کن که قلبی از جنس یخ دلی از جنس سنگ و روحی بی احساس و رفتاری بدون محبت

داشته باشم



چهارشنبه ششم خرداد 1388 |

مامان دوست دارم

 

کاش میتونستی این را بخونی

 

کاش میدونستی اشکایی که امشب میریزم به خاطر رنجوندن توست

 

کاش میدونستی دخترت دیوونه وار دوست داره

 

مامان به خدا تحمل یه لحظه دیدن ناراحتی تا ندارم کاش میدونستی چقدر برام عزیزی

 

میدونم تمام خوبیهای دنیا در وجود تو جمع شده

 

تمام محبتها و خوبی های همه مادرای عالم تو وجود تو جمع شده

 

                           مامان گلم

 

طاقت دیدن یه قطره اشکتا ندارم

 

مامانم تو تنها کس من هستی

 

مامان میدونی وقتی نگات میکنم وقتی بوست میکنم از ته دلمه

 

                                       مامانم دوست دارم

 

 



شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |
خیلی وقت بود که دلم میخاست بنویسم ولی یا تنبلی یا بی حوصلگی این اجازه را نمی داد .

امسال برای هر کس یه جور شروع شد :

یکی با گریه یکی با خنده

یکی با فراق یکی با وصال

یکی با ...........................

منم یکی از همون آدمهام .

امسال برای منم شروع شد نمیدونم بگم با چی شاید با همه چیز نمیدونم

راستش الان که دارم مینویسم چند روزی هست که درگیری عجیبی با خودم دارم چند روزی دارم اطرافیانم را با رفتارم با حرکاتم با خنده هام با حرفام گول میزنم حتی شاید خودمم گول میزنم .

نمیدونم

سرگذشت من قصه دلتنگی انسانهاست که مرا عروسک خود کردن و چقدر ساده این عروسک را بازی دادن .......................

دلم میخاست اختیارم از خودم بود ولی حتی گاهی من اختیار لباس پوشیدنمم یا نفس کشیدنمم دست خودم نیست .

دلم نمیخاد بمیرم

من باید زنده بمونم تا به خواستهام برسم.

کاش ادمها تو پیشونیشون میشد خوند پش این ظاهر ارام چه نهفته .

نمیگم تنهام چون نیستم

نمیگم بی کسم چون نیستم

ولی چرا احساس تنهایی دارم

کاش میتونستم با قصه پر غصه عروسک بودنم کنار بیام همه میخان ارامم کنن ولی مگه اونها میدونن چه در دلم هست اونها هم از همون ادمهایی هستن که من دارم با خنده هام گولشون میزنم و هیچ کس نمیدونه چه بر سر من رفته والبته نمیخام هم کسی بدونه.

از دو رویی ادمها بیزارم .

کاش همه مثل برف سفید سفید بودن..............

 



سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

 
 
الان که دارم مینویسم داره بارون میاد تازه از زیر بارون امدم داخل اتاق 

پاکی بارون را خیلی دوس دارم زیر بارون من وآسمون هم نوا شدیم  دلم گرفت خوشبحاله اسمون    ولی نه  اشکاشا همه میبینن

خیلی ها نباید اشکاشا ببین

  کاش دلم ...........

امشب اشکام را با بارون امیختم شاید از پاکی اسمون چیزی سهم منم بشه

لحظات دلتنگیم را با ابرهای تو اسمون تقسیم کردم تا سخاوت ابرها راد اشته باشم

 



چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

 
 
دیروز بارون اومد

وای خیلی قشنگ بود

خیلی

دیروز یه حال خاصی داشتم نمیدونم به خاطر بارون بود شاید

منم با همه دلتنگیهام رفتم زیر بارون وبا آسمون هم صدا شدم وآسمون را همراهی کردم .

دیشب داشتم کتاب ِآخرین راز شاد زیستن را میخوندم که یه مرتبه متنی که بروی جلد کتاب نوشته شده بود توجه مرا به خودش جلب کرد:

(عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد میگذارد تا خودش باشد.

در عشق اجبار نیست .

عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن .) پس خدا چقدر ما ار دوست داشته که تا این حد اختیار به ما داده.......................................



پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 |

خاطره

 
 

 

امروز داشتم فکر می کردم به زندگیم نگاه میکردم به آرزوهام به همه اون چیزهایی که دارم وندارم نگاه کردم و

 

به یه نتیجه رسیدم :

 

خدا به من خلی چیزا داده ولی خیلی چیزها هم نداده.

 

امروز دلم هوای کودکیم را کرده عروسک قرمز رنگم , کفشهای تق تقی صورتی رنگم , دوچرخه ام .......

 

یادش بخیر

 

اون روزها چقدر زود گذشتند ومن چقدر زود , زودنر از هم سن وسالام با دنیای بزرگتر ها آشنا شدم .

 

یادمه اون روزها تو برفها بازی میکردم قابلمه ها اسباب بازی خاله بازی با دختر همسایه , نمیدونم اون روزها

 

فکر میکردم که چنین روزهایی برایم پیش خواهد آمد ؟

 

در حین مرور خاطرات بچگیم یه خاطره جالب یادم آمد هنوز مدرسه نرفته بودم که وقتی توی کوچه پسر

 

همسایمون را میدیدم سلام میکردم لپم را میگرفت و میگفت سلام  کوچولو.

 

.

 

چقدر زندگی تکراره .

 

چند روز پیش دختر پسر همسایمون را دیدم چند سالی از خودم کوچکتره گفت بابام بهم گفته بچه که بودی خیلی

 

شیطون بودی .

 

خدایا چی بگم

 

دلم تنگ شده برای آن همه شور وهیجان .

 

کاش آدمها همیشه بچه بودند

 

دلم برای دنیای سادگی بچه گیم تنگ شده .

 

کاش هیچ وقت با دنیای بزرگتر ها آشنا نمیشدم .

 

کاش همیشه بچه بودم .

 

کاش تو دنیای بچه گیم می موندم .

 

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

 

یادش بخیر بچگی...............................



پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |

 

امروز شاهد نامردی نامردی بودم که دلم را به درد آورد .

 

تا حالا شده ذره ذره آب شدن یکی از عزیزانتون را ببینین ؟

 

خیلی سخته نظاره گر این لحظه ها بودن ودم نزدن خیلی سخته نتونی کاری بکنی خیلی سخته اشک دیگران را

 

دیدن و سنگ صبور بودن .

 

کسی که سنگ صبور بوده وهست کاش میتونستم منم سنگ صبورش باشم کاش میتونستم مرحم زخم دلش

 

باشم .

 

اخه خدااااااااااااااااااااااااااااااچراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

میخام از خدا بپرسم چی میشد اگه ...........................

 

نا شکر نیستم ولی ................

 

نمیدونم تا حالا کسی را دیدین که صبور باشه و تو سرنوشتش جز سختی چیزی نباشه

 

کاش آدمها یه ذره فقط یه ذره احساس داشتن

 



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |

 
 
تا حالا شده دلتون بگیره

تا حالا شده خودتونم حال خودتون را نفهمین

تا حالا شده ندونین کجایی دنیاین

کجای زندگی

زندگی از شما وشما از زندگی چی میخاد.

دلم میخاد بتونم با خودم کنار بیام

بتونم رو پام بایستم

دلم میخاد زندگی قشنگ بشه دلم میخاد دلها خندون بشه

خیلی گرفتم خیلی حرف دارم ولی افسوسسسسسسسسسس

کاش میشد خیلی حرفا را گفت

 



شنبه نوزدهم مرداد 1387 |

 
 

زندگي‏ زيباست

 

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست

 

گربيفروزيش رقص شعله‏اش در هر كران پيداست

 

ورنه خاموشست و خاموشي گناه ماست

 

  

                                                                                                     (سياوش كسرايي )‌



پنجشنبه سوم مرداد 1387 |

چرا

 
 
تو به من خندیدی

   ونمیدانستی

من به دلهره از باغچه همسایه

                                         سیب را دزدیدم.

  باغبان از ی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

   غضب آلوده به من کرد نگاه

  سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                       و تو رفتی وهنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

       خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

             و من اندیشه کنان 

                                     غرق این ندارم

                 که چرا

                            خانه کوچک ما

                                                  سیب نداشت.

                                                                                   (حمیدمصدق)          



پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 |

بودن

 
 
گر بدينسان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

  بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

              گر بدينسان زيست بايد پاك

                      من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه

                                                     يادگاري جاودانه بر طراز بي بقاي خاك.



یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 |

 
 
زندگی گذرگاه حادثه های تلخ وشیرین است میگذرند وما می مانیم با دنیای از خاطرات .

یادآن روزها..........................

     یاد آن حرفها...........................

                  یاد آن لحظه ها.....................

                           یاد آن خنده ها......................... 

همه گذشتند و ماندیم ودنیایی از خاطرات وحالا در تنهایی وخلوت نشسته ایم و به یاد آن روزها که چقدر

زود گذر زمان بر آنها اثر کرد می گرییم

کاش بودن را تجربه نمیکردیم که نبودن ویرانمان نسازه .

 کاش..........

سادگیم مرا روزی رهسپار کوچه های تنهایم کرد و تنهایی مرا وارد کلبه محزون بی کسیم کرد.

 



یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |

 

<
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا > <

>